|
|
|
از ماركوپولو تا لايبنيتس
|
|
|
|
|
تعداد مشاهده :
263
|
آرشيو مقالهها
|
دوشنبه، 12 شهريور 1386
|
13:13:03
|
|
|
|
|
از ماركوپولو تا لايبنيتس
نويسنده: امبر تواكو
مترجم: فرهاد ساساني
در جريان سخنراني گذشتهام به رؤياي ديرينهي يك زبان كامل و جهاني پرداختم. امروز برعكس به سوءتفاهمهايي خواهم پرداخت كه زماني اتفاق ميافتند كه مردم نميتوانند بفهمند فرهنگهاي متفاوت، زبانها و جهانبينيهاي متفاوتي دارند. اينكه اين اشتباهات نيز ميتواند، با خوشاقبالي، اكتشافات جديدي را به همراه داشتهباشد(همانطور كه در سخنراني گذشتهام هم تأكيد كردم) فقط به اين معناست كه حتي خطاها هم ميتوانند در عوارض جنبي جالبي داشتهباشند.وقتي دو فرهنگ متفاوت با هم برخورد ميكنند، به خاطر تنوع در هر دو فرهنگ دچار شوك ميشوند. در اين لحظه ـ در كل ـ سه احتمال وجود دارد:غلبه: اعضاي فرهنگ «الف»، اعضاي فرهنگ «ب»، را بشر عادي نميشناسد و برعكس آنها را «بربر» تلقي ميكنند؛ يعني به لحاظ ريشهشناختي، آنها را موجودات غيرسخنگو و در نتيجه موجودات غيرانساني يا مادون بشري ميدانند. تنها دو احتمال ديگر وجود دارد: يا متمدن ساختن آنها (يعني تبديل مردم «ب» به نسخههايي قابل قبول از مردم «الف» يا نابودساختن آنها و يا نابود شدن هر دو). چپاول فرهنگي: اعضاي فرهنگ «الف»، اعضاي فرهنگ «ب» را حاملان حكمتي ناشناخته ميشناسند. ممكن است فرهنگ «الف» بكوشد تا به لحاظ سياسي و نظامي، اعضاي فرهنگ «ب» را تحت كنترل درآورد و در عين حال به فرهنگ غيربومي آنها احترام بگذارد، آن را بفهمد و عناصرش را به عناصر خودش ترجمه كند. تمدن يوناني، مصر را در قلمرو تمدن هلني درآورد، ولي از زمان فيثاغورث به شدت حكمت مصريان را ستود و به عبارتي كوشيد تا راز رياضيات، كيمياگري، جادوگري يا دين مصريان را بربايد. اين كنجكاوي، ستايش و احترام در قبال حكمت مصريان در فرهنگ اروپايي نوين، از رنسانس تا زمان ما، وجود داشته است. مبادله: يعني نوعي «فرآيند دو طرفهي تأثيرگذاري و احترام متقابل». مثل آنچه در مورد تماسهاي اوليهي اروپا و چين صورت گرفت. از زمان ماركوپولو به بعد، و مطمئناً در زمان پدر ماتهئو ريتچي، اين دو فرهنگ رازهايشان را مبادله كردند: چينيها از ميسيونرهاي يسوعي، بسياري از جنبههاي علوم اروپايي را گرفتند و يسوعيان، بسياري از جنبههاي تمدن چيني را به اروپا بردند، تا آنجا كه اكنون ايتالياييها و چينيها هنوز هم بر سر اين بحث دارند كه چه كسي اسپاگتي را اختراع كرده است، البته پيش از آنكه نيويوركيها با اختراع اسپاگتي همراه با گوشت چرخكرده كليت قضيه را برهم بزنند. «غلبه»، «چپاول فرهنگي» و «مبادله» طبيعتاً الگويي انتزاعي هستند. در واقعيت موارد گوناگوني از آنها را مييابيم كه سه نگرش را ميتوان در آنها با هم ادغام كرد. ولي آنچه ميخواهم امروز بر آن تأكيد كنم، اين است كه دو شيوهي تعامل بين فرهنگها وجود دارد: به اولي كه بيگانهگرايي غيربوميگرايي(exoticism) است علاقهمندم؛ بر اساس آن يك فرهنگ معين با سوءتعبير و ملغمهاي زيبا، تصويري آرماني از يك فرهنگ دور و آرماني شده ميسازد، مثل تزيينات چينيوار(Chinoiseries) در گذشته، پولينزي(Polynesia) گوگن، سندرم سيزارتا(Siddharta) براي هيپيها، پاريس وينسنته مينلي(Vincente Minnelli)، يا نيويورك از نگاه ايتالياييهاي بيگانهدوستي كه اقيانوس را در مينوردندتا در آنجا كتهاي ايتاليايي ساخت هنگكنگ را از يك فروشگاه انگليسي معروف بخرند. ناميدن پديدهاي كه به آن علاقهمندم دشوارتر است. در حال حاضر تعريفي موقت از آن ارائه ميدهم. ما ـ به مفهوم بشر ـ سفر ميكنيم و دنيا را ميكاويم و «كتاب پيشينه» (background books) را همراه خود ميبريم. ضرورتي ندارد به شكل فيزيكي، آنها را با خود ببريم منظورم اين است كه ما از پيش با تصويري از جهان كه از سنت فرهنگيمان گرفتهايم سفر ميكنيم. به تعبيري بسيار جالب، در حالي سفر ميكنيم كه از پيش ميدانيم در آستانهي كشف قرار داريم، زيرا برخي از كتابهاي قبلي، آنچه را قرار است كشف كنيم به ما گفتهاند. تأثير اين «كتابهاي پيشينه» چنان است كه فارغ از آنچه مسافر كشف ميكند و ميبيند، همه چيز را برحسب آنها تبيين و تعبير ميكنيم. كل سنت قرون وسطا به اروپاييان قبولاند كه اسب تكشاخ ـ يونيكورن ـ وجود دارد، يعني حيواني است كه مثل اسبهاي سفيد، نجيب و ظريف به نظر ميرسد و شاخي برروي بينياش دارد. چون برخورد با تكشاخها در اروپا مشكلتر و مشكلتر ميشد، سنت مشخص كرد كه تكشاخها در كشورهاي عجيب و غريبي مثل ملك پرستر جان(Prester John) در اتيوپي زندگي ميكنند ـ به نظر مي رسد از نظر فيلسوفان تحليلگر تكشاخها وجود نداشته باشند، اگرچه من خيلي از اين مسئله مطمئن نيستم. پادشاهي پرستر جان وجود نداشت، ولي اگر تصادفاً وجود ميداشت زيستگاه تك شاخها بود. از آنجايي كه عبارات ضد واقعي در جدول صدق و كذب هميشه درست است، اين راهحل خوبي ميبود. معلوم است وقتي ماركوپولو به چين سفر كرد، به دنبال تكشاخها بود. ماركوپولو يك بازرگان بود نه يك انديشمند، و به علاوه هنگامي كه سفر را آغاز كرد آنقدر جوان بود كه كتابهاي خيلي زيادي نخوانده بود، ولي مطمئناً تمام افسانههايي را كه در زمان خود دربارهي كشورهاي بيگانه(غيربومي) وجود داشت ميدانست. پس آماده بود تا با تكشاخها روبهرو شود و به دنبال آنها هم گشت. در نتيجه در راه برگشت، و در جاوه حيواناتي را ديد كه مثل تكشاخها به نظر ميرسيدند، چون روي بينيشان يك شاخ داشتند. از آنجايي كه كل سنت او را آماده ساخته بود تا تكشاخها را ببيند، آنها را تكشاخ دانست. ولي چون سادهدل و صادق بود، نتوانست از گفتن حقيقت طفره رود؛ حقيقت اين بود كه تكشاخهايي كه ديده بود با آنهايي سنت هزار ساله معرفي كرده بود خيلي فرق ميكردند. چه دهشتناك! سفيد نبودند، بلكه سياه بودند. مويشان مثل بوفالوها بود و سمهايشان به اندازهي سم فيلها بزرگ بود. شاخشان سفيد نبود، بلكه سياه بود و زبانشان خاردار بود. سرشان شبيه سر گرازهاي وحشي بود. در واقع آنچه ماركوپولو ديده بود كرگدن بود. نميتوانيم بگوييم ماركوپولو دروغ گفته است. او واقعيت محض را گفته است، يعني اين كه تكشاخها به آن اندازهاي كه مردم فكر ميكردند نجيب نبودند. ولي نميتوانست بگويد با جانوراني جديد و غيرمعمول روبهرو شده است: از روي غريزه كوشيده تا تصويري شناخته شده از آنها ارائه كند. امروزه در علوم شناختي ميگوييم الگويي شناختي به او خط داده بود. نميتوانست با ارجاع به آنچه از پيش ميدانست و انتظار داشت با آن روبهرو شود و دربارهي ناشناختهها صحبت كند. او قرباني كتابهاي پيشينهي خود شده بود. حال ماجرايي ديگر را در نظر ميگيريم. همانطور كه در سخنراني قبليام گفتم، تا مدتي علماي ديني، دستوريان و فيلسوفان اروپايي در رؤياي كشف دوبارهي زبان از دست رفتهي نخستين انسان ـ آدم ـ بودند. زيرا طبق كتاب مقدس، خداوند زبان انسانها را مغشوش كرد تا غرور كساني را كه ميخواستند برج بابل را بسازند بشكند. بايد زبان آدم كامل ميبود، زيرا نامهايشان نشانگر قياسي مستقيم با ماهيت اشياء بود و تا مدتها همگان بر اين باور بودند كه چنين زبان كامل با عبري اوليه مطابقت ميكند. دو سده پس از ماركوپولو، در ابتداي سدهي پانزدهم، فرهنگ اروپايي، هيروگليفهاي مصري را كشف كرد. رمزگان آن كاملاً از دست رفته بود ـ و تازه در سدهي نوزدهم بود كه شاپنوليون آن را كشف كرد ـ ولي در آن زمان دستنوشتهاي يوناني به نام هيروگليفيكاي(Hieroglyphica)، هوروس آپولون يا هوراپولوس در فلورانس ايتاليا شناخته شد. امروزه ميدانيم كه گاه هيروگليفها تصوير اشياء بودند ولي اغلب اوقات، ارزش آوايي پيدا ميكردند. برعكس، علماي سدههاي پانزدهم، شانزدهم و هفدهم، به پيروي از تفسير افسانههاي هوراپولوس، معتقد بودند هيروگليفها دال بر حقايق اسرارآميز و رمزآميزي هستند كه تنها تازهواردان(initiates) ميفهمند، نمادهايي الهي هستند كه ميتوانند نه تنها صرفاً نام يا صورت شئ، بلكه جوهر آن و معناي راستين و بسيار اسرارآميز آن را انتقال دهند. با اين تعبير آنها نخستين نمونه از زبان كامل به شمار ميآمدند. كتابچهي هوراپولوس كه مثل ترجمهاي يوناني از يك متن مصري، باستانيتر ميماند؛ به فصلهاي كوتاهي تقسيم ميشد كه براي مثال در آنها توضيح داده ميشد كه مصريها سن را با به تصوير كشيدن خورشيد و يا ماه را با شاخهي خرما نشان ميدادند. در هر مورد توصيف مختصري نيز از معناي نمادين هر نقش و در موارد بسياري، ارزش چند معناييِ آن در ادامه ارائه ميشد. براي مثال ميگويند كركس دلالت ميكند بر مادر، بينايي، انتهاي هر چيز، آيندهشناسي، سال، آسمان، رحمت، مينروا الههي خرد(Minerva)، جونو(Juno) يا دو درهم. گاه نشانهي هيروگليفي يك عدد است؛ مثلاً لذت را با عدد 16 نشان ميدهند، چون ـ ميگويند ـ فعاليت جنسي از سن شانزده سالگي شروع ميشود. اما از آنجايي كه براي مجامعت دو نفر لازم است، آن را با دو شانزده نشان ميدهند. حال ميدانيم اين متن تأليف هلنيهاي پسين است كه به سدهي پنجم ب.م ميرسد. با اين كه برخي بخشها حاكي از آن است كه مؤلف اطلاعات دقيقي دربارهي هيروگليفهاي مصري داشته است، به نظر ميآيد هيروگليفيكا مبتني بر متوني بوده كه چند قرن قبل نوشته شده بوده است. هوراپولو نظامي نوشتاري را توصيف ميكرد كه نمونهي آن روي معبد تئودوسيوس (394 ب.م ) وجود دارد. حتي اگر اين كتيبهها مشابه كتيبههاي سه هزار سال پيش هم باشد، زبان مصري سدهي پنجم ميلادي تغييرات اساسي كرده بود. بنابراين، هنگامي كه هوراپولو متنش را نوشت، كليد فهم هيروگليف مدتها بود كه گم شده بود. همه ميدانند نوشتار هيروگليفي بيشك تا حدي از نشانههاي شمايلي تشكيل شدهاست: برخي را به راحتي ميتوان تشخيص داد؛ مثل عقاب، جغد، گاو، مار، چشم، پا و مردي نشسته و جام به دست، مابقي حالت تصنعي دارند؛ بادبان برافراشته، شكل بادامي دهان و خط دندانهاي آب. برخي ديگر از نشانهها، دستكم براي چشم تربيت نشده، شباهت بسيار بسيار كمي به چيزهايي دارند كه آنها را بازنمايي ميكنند، مانند مربعي كه نمايندهي صندلي است يا نيمدايرهاي كه نمايانگر نان است. تمام اين نشانهها انديشهنگارهايي هستند كه بر اساس نوعي جانشيني بلاغي كار ميكنند: در نتيجه بادباني ور آمده، نمايانگر باد است، مرد نشسته و جام به دست به معناي «نوشيدن» است، و گوش گاو به معناي فهميدن. چون همه چيز را نميتوان با انديشهنگارها نشان داد، مصريهاي باستان، انديشهنگارهاي خودشان را به آوانگاردها(Phongrams)ي ساده تبديل كردند. در نتيجه براي بازنمايي صدايي معين، تصوير چيزي را به كار ميبرند كه در نام آن صداي مشابهي وجود داشت. به عنوان نمونهاي از نخستين رمزگشايي شاپنوليون(Dacier ـ Lettre صص 11ـ 12) دهان كه مصري ro گفته ميشود براي نمايش همخوان يوناني ro استفاده كرد. عقاب نمايانگر(a)، خط شكسته، آب نمايانگر و غيره بودند.
همانطور كه ميدانيد، شرط لازم براي رمزگشايي هيروگليفها شانس محض بود، چون يكي از سربازان ناپلئون متني سه زبانه، سنگ معروف رزتا(Rosetta) را كشف كرد كه روي آن متني به خط هيروگليف، به خط عوام(demotic) خطي منحني و اداري كه حدود 1000 سال ق.م به وجود آمد به خط يوناني حك شده بود. ولي سنگ رزتا هم در زمان هوراپولو و هم زماني كه جهان غرب كتاب هوراپولو را خواند، ناشناخته بود. اما هوراپولو در اينكه معناي رمزآميز را به معناي تصاوير نسبت ميداد كاملاً اشتباه نميكرد. در دوران اوليهي مسيحيت، مصريها بسياري از سنتهاي باستانيشان را رها كرده بودند، ولي تنها كاهنان همچنان دانش خط مقدس را در محوطهي مقدس معابد باستان حفظ كرده و به كار ميبرند. چون اين خط مقدس ديگر هيچ فايدهاي عملي نداشت جز براي تازهواردان. آخرين كاهنان كمكم پيچيدگيهايي را بر آن افزودند و دست به بازي با ابهامات نهفته در گونهاي خط زدند كه به صورت آوايي يا انديشهنگار متفاوت خوانده ميشد. كشف اين مسئله كه با تركيب كردن هيروگليفها متفاوت ميشود، نشانهاي بصري يادآورندهاي بوجود آورد، اين آخرين كاتبان را برانگيخت تا تركيبهاي پيچيدهتر و پيچيدهتري را آزمايش كنند. اين كاتبان كمكم نوعي بازي كابالايي(Kabbalistic) تدوين ميكنند كه البته مبتني بر تصاوير بود تا حروف. در نتيجه هالهاي از معاني ضمني و فرعي حول عبارتي ـ كه نشانههاي آوايي نمايانگر آن بودند ـ تشكيل ميشد، و اين نوعي باسسواوستي ناتو(basso astinato) از معناهاي تداعي شده است كه دامنهي معنايي اوليهي عبارت را گسترش ميدهد. هوراپولو كه نميتوانست هيروگليفها را بخواند، فقط اطلاعات نادقيقي از تعبير نمادهايشان به دست آورد. بنابراين تنها اظهارات گنگي را در ارتباط با حواس نمادينشان به دنياي غرب انتقال داد و دنياي غرب نيز از چنين الهامي خيلي خوشحال بود: هيروگليفها را كار خود هرمس الهرامسه، و از اين روي منشاء حكمتي پايانناپذير ميانگاشتند. اما اين اشتباه، كه كاملاً قابل درك بود، آنقدرها هم ساده نبودند. بخش دوم از هيروگليفيكا احتمالاً اثر فيليپوس ـ مترجم يوناني ـ است و در اين جاست كه اشارات آشكاري دارد به سنتهاي هلني پسين در فيزيولوگوس(Physiologus) و ديگر كتابهاي جانورشناسي، گياهشناسي و جواهرشناسي نشأت گرفته از آن . ميتوانيم در مورد لكلك اي`ن مسئله را بكاويم. وقتي هيروگليفيكا به لكلك ميرسد، چنين ميخوانيم: چطور كسي را {معرفي ميكني} كه پدر را دوست دارد؟! اگر بخواهند به كسي اشاره كنند كه پدر را دوست دارد، يك لكلك ميكشند. در واقع اين جانور، كه والدينش به او غذا ميدهند، هيچگاه خود را از آنها بلكه تا سن پيري در كنار آنها ميماند و با پارسايي و احترام اجر آنها را ميدهد. مطمئناً هيروگليفيكا يكي از م نابع نشانها(Emblemata)ي آندرهآ آلچاتي(Andrea Alciati) در سال 1531 بوده است. از اين رو تعجبي ندارد كه ببينيم در اينجا به لكلكي اشاره ميشود كه ـ همانطور كه متن توضيح ميدهد ـ با آوردن هديههايي خوب براي جوجهاش او را تغذيه ميكند، در حالي كه بدنهاي فرتوت والدينش را بردوش ميكشد و از دهان خود به آنها غذا ميدهد. تصويري كه در نسخهي (1531) همراه اين توصيف بود، تصوير پرندهاي است كه در حال پرواز، پرندهي ديگري را بر پشتش حمل ميكند. در نسخههاي بعدي ـ مانند نسخهي (1621) ـ تصوير پرندهاي جايگزين اين تصوير شده است كه در حال پرواز، كرمي را به منقار گرفته تا براي جوجهاش ببرد، در حالي كه جوجه با دهان باز در لانه منتظر است. شرح آلچاتي به بخشي از هيروگليفيكا اشاره ميكند كه لكلك را توصيف ميكند. با اين حال ديديم كه هيچ اشارهاي نه به غذا دادن به جوجه و نه به حمل والدين نشده است. اما اين خصوصيات در متني از سدهي چهارم ب.م به نام هگزامرون(شش روزنامه) (Hexaemeron) نوشته با (VII Basil)، آمده است. به عبارت ديگر، اطلاعات موجود در هيروگليفيكا قبلاً در اختيار فرهنگ اروپايي بوده است. جستوجو به دنبال ردي از لكلك از دوران رنسانس به قبل، آكنده است از شگفتيهاي جالب. در كتاب «جانورشناسي كمبريج» (Cambridge Bestiary) ـ سدهي دوازدهم ـ، لكلكها با محبتي مثالزدني به جوجهشان غذا ميدهند و با چنان خستگيناپذيري آنقدر در لانه روي تخمهايشان ميخوابند كه پرهايشان را از دست ميدهند. از اين گذشته، وقتي به اين ترتيب پرهايشان ريخت، بچههايشان درست به اندازهي زماني كه آنها صرف بزرگ كردن و پرورش جوجههايشان كردند از آنها مراقبت ميكنند. تصوير همراه آن، لكلكي را نشان ميدهد كه قورباغهاي را به منقار دارد و معلوم است كه لقمهاي لذيذ براي جوجهي اوست. كتاب «جانورشناسي كمبريج» اين ايده را از ايزيدور سويلي(Isidore of Seville) گرفته است كه در «رشدنامه»(Etymologiarum) و (VII ،XII) كمابيش همين را گفته است. پس منابع ايزوديور چه كساني هستند؟ قبلاً ديديم كه قديس بازل؛ و نيز سن امبروزي( ٍSaint Ambrose) و همچنين احتمالاً سلسوس(Celsus) و فورفوريوس، نيز به نوبهي خود از تاريخ طبيعي(Naturalis Historia) پلني(X،32) به عنوان منبع خود استفاده كردند. البته پليني نيز ميتوانسته از سنتي مصري در سدهي دوم تا سوم ب.م ـ شايد اليانوس ـ استفاده كرده باشد. در حيوانات طبيعي(De Animalium Natura) ـ البته بدون ذكر نام پليني ـ آمده است كه «لكلكها مورد احترام مصريان بودند، چون وقتي والدينشان پير ميشدند به آنها غذا ميدادند و به آنها احترام ميگذاردند( 16،X). ولي ميتوان حتي ريشهي اين فكر را عقبتر نيز دانست. همين تصور را ميتوان در آثار پلوتارك(پلوتارخس)، سيسرون، ارسطو، افلاطون، آريستوفان و سرانجام در سوفوكل ديد. هيچ چيز نميتواند مانع از آن شود كه فكر كنيم خود سوفوكل هم از سنت مصر باستان استفاده كرده است؛ ولي حتي اگر چنين هم باشد، واضح است كه ماجراي لكلك تا جايي كه بتوانيم رديابي كنيم؛ بخشي از فرهنگ باختري بوده است. در نتيجه هوراپولوي مسئله هيجانانگيزي را كشف نكرده است. به علاوه با توجه به اين كه در عبري واژهي لكلك يعني «كسي كه تقواي فرزندي دارد»، به نظر ميرسد اصل اين نماد سامي باشد. هر كسي كه با فرهنگ قرون وسطايي و كلاسيك آشناست، اگر كتابچهي هوراپولو را بخواند، ميبيند با جانورشناسياي كه در سدههاي پيشين رواج داشت، تفاوت بسيار ناچيزي دارد. صرفاً اطلاعاتي دربارهي جانوران خاص مصري، مانند لكلك گرمسيري وجعل (سرگين غلتان)، ميدهد و فراموش ميكند از صحت و سقم توضيحاتي اخلاقي استاندارد يا اشاراتي كه به كتاب مقدس شده است اطمينان حاصل كند. اين مسئله حتي در دوران رنسانس نيز مشخص بود. پيهريو والريانو(Pierio Valeriano) در هيروگليفيكاي خود در سال 1556 هيچگاه از بكارگيري گنجينهي گستردهي دانش خود از منابع كلاسيك و مسيحي در مواقعي كه ميخواست اظهارات هوراپولو را تأييد كند خسته نشد. با اين حال به جاي آن كه هوراپولو را در پرتو سنتي قديمي تفسير كند، كل آن را در پرتو اظهارات هوراپولو بررسي كرد. از «بازخواني» يك متن ـ يا شبكهاي از متوني ـ صحبت ميكنيم كه طي قرون متمادي تغيير نكردهاند. پس چه چيزي تغيير كرده است؟ در اين جا شاهد واقعهاي سامي هستيم كه، اگر چه ممكن است مثل برخي از اثراتش متناقض به نظر آيد، در بستر حركت خود به راحتي قابل تبيين است. متن هوراپولو ـ در مقام متن ـ چندان با نوشتههاي مشابه ديگري كه پيشتر شناخته شده بودند فرق نميكرد و با اين وجود، اومانيستها آن را به صورت مجموعهاي از اظهارات بيسابقه خواندند. دليل آن صرفاً اين است كه خوانندگان سدهي پانزدهم آن را نشأت گرفته از مؤلفي متفاوت ميدانستند. متن تغيير نكرده بود ولي «صدايي» كه به نظر ميآمد آن را اداء ميكند فرهمندي ديگري يافته بود. اين مسئله شيوهي دريافت متن و در پي آن شيوهي تأويل متن را تغيير داد. اگر در ابتداي سخنراني از كتابهاي پيشينهكهني صحبت كردم كه مردم را واميداشتند تا ناشناختهها را در پرتو شناختههاي قبلي ببينند، در اين جا با موردي متضاد روبهرو هستيم؛ چيزي كه پيشتر شناخته شده است به شيوهاي تازه و غيرعادي در پرتو كتابي هنوز ناشناخته بررسي ميشود. از اين رو، هر اندازه هم كه اين تصاوير قديمي و آشنا بوده باشند، لحظهاي كه از طريق خود خدايان مصري باستان انتقال يافتند، نه از طريق منابع مسيحي و كفرآميز آشنا، معنايي تازه و اساساً متفاوت پيدا كردند. به جاي توضيحات از دست رفتهي كتاب مقدس، تلميحاتي مرتبط با اسرار ديني گنگ جايگزين شد. موفقيت كتاب به خاطر چند معنايي بودن آن بود. هيروگليفها را نمادهاي تازه وارد به حساب ميآوردند.
يكي از فرهيختهترين مردان سدهي هفدهم، آتانازيوس كرخر(Athanasius Kircher) يسوعي، عمدتاً در اثر به يادمانياش اديپوس مصري(ايجيپتياكوس) (Oedipus Aegyptiacus) و (1652ـ 54)، هيروگليفهاي مصر باستان را به اين شيوه تحليل ميكرد. كرخر سخت معتقد بود مصري باستان زبان آدم گونه كامل است و طبق سنت «هرمسي»، هرمس الهرامسه مصري را همان موسي ميدانست و ميگفت هيروگليفها نماد بودند؛ يعني عباراتي كه به محتوايي مكنون، ناشناخته و دوگانه اشاره ميكنند. كرخر نماد را «نشانهاي دال بر اسرار» تعريف ميكند، «يعني اين ماهيت نماد است كه بر اساس برخي شباهتها ذهن ما را به سوي درك چيزهايي بسيار متفاوت با چيزهايي كه در برابر حواس بروني ما قرار گرفتهاند و خصوصياتشان زير پوشش عبارتي گنگ پنهان ميماند سوق ميدهد. «… نمادها را نميتوان با واژهها ترجمه كرد، بلكه با علامتها، نويسهها و نقشها بيان ميشوند». اين نمادها تازه وارد بودند. زيرا گيرايي فرهنگ مصري به خاطر دانشي موعود بود كه در معمايي نفوذناپذير و افشاءناپذير پيچيده شده بود تا آن را از شر كنجكاوي بيهودهي جماعت عوام مصون بدارد. كرخر كارش را بر اساس قصص خيالي هوراپولو استوار نساخت، در عوض مطالعه كرد و نسخههايي از كتيبههاي هيروگليفي واقعي تهيه نمود؛ بازساختههايش كه در جدول باشكوهي تكثير شده بودند، خود داراي جذابيتي هنري بودند. كرخر عناصري را از تخيل خود وارد اين بازساختهها كرد و بارها به هيروگليفهاي تصنعي، صورتهاي خوشتراش باروك را بخشيد. وقتي كرخر در سدهي هفدهم تصميم گرفت از هيروگليفها كشف رمز كنند، سنگ رزتايي در كار نبود تا او را راهنمايي كند. تا اين مسئله توضيحدهندهي اشتباه مضاعف اوست، يعني اين كه هيروگليفها تنها معناي نمادين داشتند و او معنايشان را به صورتي كاملاً تخيلي مشخص كرد. گاه به نظر ميرسيد كرخر به اين تصور نزديك شده باشد كه برخي از هيروگليفها ارزش آوايي دارند. حتي الفبايي نسبتاً خيالي متشكل از بيست و يك هيروگليف ساخت و از صورت آنها، البته با انتزاعگريهاي فزاينده، حروف الفبايي يوناني را به دست آورد. ولي اين باور ـ كه در نهايت هيروگليفها همگي چيزي دربارهي دنياي طبيعي ميگويند ـ بود كه كرخر را از يافتن مسير درست بازداشت. در نتيجه در صفحهي 557 از رسالهي جداول(Pamphylius Obeliscus)، ارقام 20 تا 24 تصاوير يك لوح را بازسازي ميكنند و كرخر اين خوانش را از آنها ارائه ميكند: «منشأ حاصلخيزي و كشت و زرع ازيريس است كه قدرت زايندگياش مفتاي(Mophtha) مقدس را از آسمان بر ملكش ميريزد». شاپنوليون كه از بازساختههاي كرخز استفاده ميكرد، همين تصوير را به عنوان (فرمانروا يا امپراطور) خورشيد پسر و حاكم تاج، m (سزار دوميتين اوگوستوس) تعبير كرد. اگر به حداقل تفاوت بارز، به ويژه با توجه به مفتاي اسرارآميز، اشاره كنيم، تفاوت در اين است كه مفتا شكل شير دارد و كرخر صفحات زيادي از شرح رمزآميزش را به فهرست كردن خصوصيتهاي متعدد آن اختصاص ميدهد، حال آن كه براي شاپنوليون، شير صرفاً نشانهي حروف لامباداي يوناني است. به همين ترتيب در صفحهي 187 از جلد سوم «اديپوس» تحليلي طولاني از يك لوح وجود دارد كه روي تك ستون هرمي لاتران قرار داشته است. كرخر در اين جا بحثي طولاني در مورد لزوم جذب فوايد ازيريس الهي و نيل از طريق مراسم مقدسي كه زنجيرهي پيدايش را فعال ميسازد و به نشانههاي منطقهي البروج وابسته است ارائه ميكند. مصرشناسان امروزه آن را صرفاً نام فرعون حفرع ميدانند. پس كرخر كاملاً در اشتباه بوده است. با وجود ناكاميِ نهايياش، باز هم پدر مصرشناسي به حساب ميآيد، البته همانطور كه بطلميوس پدر اخترشناسي است، عليرغم اين كه فرضيهي اصلياش اشتباه بود. به هر رو، به دنبال فرضيهاي غلط مطالب باستانشناختيِ واقعي را گردآوري كرد و شاپنوليون ـ بيش از يك صد و پنجاه سال بعد ـ در حالي كه مجال مشاهدهي مستقيم را نداشت، از بازساختههاي او براي بررسيِ تك ستون هرميِ كاخ ناوونا(Piazza Navona) در مردم استفاده كرد. چون با صحبت از چين شروع كرديم، ببينيم كرخر كه كنجكاويِ ديوانهوارش سيريناپذير بود با چين چه كرده است. مصري يك زبان اصيل و مطمئناً كاملتر از عبري و مطمئناً باستانيتر نيز بوده است. چرا به دنبال اسلاف زباني گرانقدرتر نگرديم؟ در پايان سدهي شانزدهم، جهان غرب كمكم چيزهاي بيشتري دربارهي چين فهميد، چراكه هم بازرگانان و هم كاشفان از آن ديدن ميكردند. اين امر در زمان ماركوپولو هم اتفاق افتاده بود. در 1569 كاسپار داكروس(Gaspar da Cruz) دومينيكي نخستين شرح نوشتار چيني را منتشر ساخت، و نشان داد كه انديشهنگارها نمايانگر صدا نبودند بلكه مستقيماً اشياء يا انديشههايي از آن اشياء بودند، تا آن جا كه مردم متفاوتي چون چينيها، كوچين چينيها و ژاپنيها، با وجودي كه به طرق گوناگون تلفظشان ميكردند، آنها را ميفهميدند. اين الهامات در كتابي نوشتهي خوان گوترالز د مندوزا (Juan Gonzalez de Mendoza) نيز ظاهر شد؛ او هم تكرار كرد، با وجودي كه مردمان خاوري گوناگون زبانهاي متفاوتي دارند، ميتوانند با نوشتن انديشهنگارهايي كه براي همهي آنها يك انديشه را باز مينمايد، حرف همديگر را بفهمند. هنگامي كه در سال 1615 يادداشتهاي پدر ماتهئو ريتچي چاپ شد، اين تفكرات، اطلاعاتي معمولي شد و يكي از مؤلفان مهمترين پروژهي زبان فلسفي جهاني، جان ويلكينز(John Wilkins)، در كتابش «عطارد» (Mercury) (1641) نوشت: «با اينكه زبان(مردمان) چين و ژاپن به اندازهي زبان عبريها و هلنديها فرق ميكند، هر دوي آنها ميتوانند با كمك نويسهاي مشترك كتابها و حروف طرف ديگر را بفهمند، چنانكه گويي از آن خودشان است» (ص 106ـ7). نخستين انديشمند اروپايي كه از «نويسهاي جهاني» سخن گفت فرانسيس بيكن بود و براي اينكه احتمال آن را به اثبات برساند از نوشتار چين سخن به ميان آورد. جالب است كه نه بيكن و نه ويلكينز منشأ شمايليِ انديشهنگارها را درك نميكردند و آنها را صرفاً ابزارهايي قراردادي در نظر ميگرفتند. به هر ترتيب به انديشهنگارها چنان نگاه ميكردند كه انگار داراي خاصيتي دوگانهاند: جهانياند و ميتوانند بين نويسه و انديشه ارتباط مستقيم برقرار سازند. تأثير كشف انديشهنگارهاي چيني بر توسعهي تحقيقات براي زبان فلسفي جهاني در اروپا زياد بود، ولي اين مسئله نيست كه امروزه مورد توجه ماست. برخي انديشمندان، كه از گزارشهاي مربوط به چين مبهوت شده بودند، دريافتند كه خاندانهاي سلطنتي چيني قديميتر از خاندانهاي سلطنتي كتاب مقدس وجود دارند. بنابراين ايساآك د لاپيهره(Isaac de La Peuerre) در سال 1655 فرضيهي تكاندهندهي بشر پيش از آدم را مطرح ساخت. به اين تعبير كل تاريخ مقدس عبريها و مسيحيها(دربرگيرندهي گناه اوليه و رسالت عيسي مسيح) تنها به مردم عبري مربوط ميشد، نه سرزمينهاي باستانيتري چون چين. بيترديد چنين فرضيهاي، ارتدادآميز به حساب ميآمد و موفقيت زيادي نداشت، ولي يادآوريِ آن جالب است چون نشان ميدهد چين روز به روز بيشتر به عنوان سرزمين حكمتي ناشناخته پديدار ميشده است. مشكل تا حدودي قرار دادن چين در چارچوب حكمتي آشنا بود. از اين رو در سال 1699 ميبينيم جان وب (John Webb) در رسالهاي تاريخي در باب اين احتمال كه زبان امپراطوري چين زبان آغازين است، نظريه متفاوتي ارائه ميكند: كشتيِ نوح پس از توفان بر قلهي كوه آرارات در ارمنستان قرار نگرفت، بلكه در چين قرار گرفت. بنابراين زبان چيني نابترين نسخه از عبري آدمگونه است و تنها چينيها، كه موفق شدهاند هزاران سال بدون آسيب ديدن از تهاجمات بيگانگان زندگي كنند، آن را به شكل ناب و اصيل حفظ كردهاند. پيهره يك پروتستان بود و وب يك آنگليكن. كليساي كاتوليك در برابر جنايت معماي چين به شيوهاي متفاوت واكنش نشان داد. در سال 1540 فرستادگان يسوعي با كشتي، راهيِ قلمرو پرتغال در آسيا شدند، و سانفرانسيسكو خاوير(سنت فرانسيس زاوير) كوشيد تا چينيها را مسيحي كند. در سال 1583 ماتهئو ريتچي وارد ماكائو شد و در آغاز سدهي هفدهم رويكردي تازه را در قبال فرهنگ چيني آغاز كرد و تصميم گرفت «چينياي در ميان چينيها» شود. به كرخر بازگرديم؛ او مجذوب تمدن چيني شد و سالها تمام اطلاعاتي را كه همكاران يسوعيِ او به اروپا ميآوردند گردآوري كرد. در نتيجه در سال 1667 توانست كتاب حجيم و زيبايي را در باب شگفتيها و اسرار چين گردآوري نمايد: China Illustrata «چين مصور به يادمانهاي مذهبي و غيرمذهبي و …» اين كتاب دانشنامهاي است در باب مناظر، آداب و رسوم، سبك لباس، زندگيِ روزمره، دين، جانوران، گلها، گياهان، مواد معدني، معماري، صنايع دستي و زبان، با تحليل كتيبهاي نستوري آغاز ميشد كه در سال 1625 در چين يافت شده بود و طبق نظر كرخر نمايانگر نفوذ اوليهي مسيحيت در اين كشور بود. اطلاعاتي كه كرخر گردآوري كرده بود، احتمالاً دقيق بوده است. ملاحظه كنيد كه در نسخهي 1561 از جغرافياي بطلميوس چين همچنان به شكلي باورنكردني چنين نمايش داده شده است: حال آن كه در چين كرخر، نقشه كشور چين به اين شكل است: كه دستكم طبق معيارهاي نقشهنگاريِ آن زمان به شكلي خارقالعاده دقيق و مفصل است. ولي اگر اطلاعاتي دقيق بود، تفسير آن توسط كرخر تحتالشعاع گرايش باروك به شگفتيها قرار داشت. برخي از عكسها به لحاظ هنري جالب و گيراست و نشان ميدهد كه كرخر ـ كه به هنرمندان بر اساس اطلاعات دريافتي آموزش ميداد ـ مانند ماركوپولو و ديگر سياحان پيشين عمل كرده و گزارشهاي زباني را بر اساس كتابهاي پسزمينه خود تفسير كرده است. در ميان آنها مطمئناً چندين توصيف غيرعلمي و افسانهاي از گذشته در مورد كشورهاي بيگانه وجود داشت و ما رد تأثير آنها را در اين تصاوير مييابيم. چون متقاعد شده بود كه چينيها در همان آغاز تحتتأثير انديشههاي مسيحي قرار گرفته بودند، بسيار كوشيد تا خدايان چيني را به عنوان اسرار مسيحيت به شكل يكي از عناصر تثليث مقدس توصيف كند. تأثير آن را در يكي از كتابهاي قبليِ خودش ـ «اديپوس مصري» ـ ميبينيم، اما او ميخواست نشان دهد كه فرهنگ چيني از مصر سرچشمه گرفته است و هر تكهاي از اطلاعات را به عنوان گواهي براي نظريهاش تعبير ميكرد. كرخر ابتدا با اين باور سرسختانه كار خود را آغاز كرد كه تمام جنبههاي حكمت چيني توسط پسر سوم نوح ـ حام ـ وارد اين كشور شده است. حام فرعون مصر شد. او بدعتگزار بتپرستي و جادوگري بود(به اين تعبير بايد او را با زرتشت يكي دانست) و مشاورش هرمس الهرامسه بود. حام مردمش را از طريق ايران به كشور باختر و آن سوي پادشاهي موگور(Mogor) برد و از آنجا دانش مصري به چين انتقال يافت(اديپوس، ص84). بنابراين كرخر كنفوسيوس را نسخهي چينيِ هرمس الهرامسه ميدانست و وقتي به او از برخي پيكرههاي بودايي خبر ميدادند، از توصيف آنها تصوير خدايان جالبي را سرهم ميكرد، مثل «پوسا» (Pussa) كه آن را با اسيسيس مصري يكي ميدانست. از روي طرحهاي اطلاعدهندگانش ميفهميد كه پاگوداهاي واقعي چگونه بودند، ولي همانطور كه ميبينيد ساختاري را كه نيز در استان فوكيين قرار داشت و مارتيني توصيف كرده بود جزء آنها قرار ميداد و اين ميتوانست شباهت بين پاگوداها و اهرام را به اثبات برساند. بر اساس اين طرز فكر، كرخر به دقت انديشهنگارهاي چيني را ـ همراه با اطلاعات دقيق اطلاعدهندگانش ـ بررسي كرد و دريافت كه بايد در اصل شكل چيزهاي متناظري را به تصوير كشيده باشند. معلوم است كه او نتوانسته است تكامل انديشهنگارهاي شمايلي بررا به انديشهنگارهاي رايج رديابي كند و پيشنهاد در مورد ريشهي آنها تقريباً از روي تخيل بوده است. چنانكه مشاهده ميكنيد، او كوشيد تا انديشهنگاريِ اصيل را هيروگليف تعبير كند. واضح است كه طبق نظريهي او، حام نوشتار مصري را به چين برد، و به اين صورت ارتباط تنگاتنگي بين هيروگليفها و انديشهنگارها وجود دارد(اديپوس، III، ص11 و چين). طبيعي است كه كرخر، همچون بيكن و ديگران، دريافت كه انديشهنگارها نويسههايي جهانياند كه به انديشهها اشاره ميكنند و نه به صورت الفبايي به صداها، ولي در اين نقطه موضعي جالب اتخاذ ميكنند. با اين كه هيروگليفها اصالتاً الهي بودند، چون ناشناختهها و جوهر اسرارآميز چيزها را به تصوير ميكشيدند، انديشهنگارهاي چيني به وضوح و بيابهام به انديشههايي دقيق اشاره ميكردند. به اين تعبير هيروگليفهاي فاسدي بودند كه قدرت الهيشان را از دست داده بودند و به ابزارهايي صرفاً كاربردي تبديل شده بودند. همان طور كه كرخر گفته است، وقتي هيروگليفي نمايانگر جانوري است كه به نوبهي خود نمايانگر خورشيد است، نبايد فقط مزايا و اعمال خورشيد را به عنوان پيكرهاي آسماني در نظر داشت، بلكه و اساساً بايد خورشيد را يك نمونهي اعلاي معنوي و مزاياي سرياش را در اين واژهي معنوي در نظر گرفت(چين، ص311). متأسفانه انديشهنگارهاي چيني به خورشيد به اين شكل اشاره ميكردند و اين مايهي تأسف بود. طي سدهي بعدي، در فضايي آكنده از چيندوستي نومشركانه، نقد خردگرايانهي روسو، واربورتون و دائرةالمعارف ديدرو و دالانبر كل مسئله را دگرگون كرد؛ انديشهنگار چيني بهتر از هيروگليف مصري بود، چون انديشهنگار واضح، دقيق و بيابهام بود، حال آنكه هيروگليف گنگ و نادقيق بود. ولي براي كرخر اين ابهام و چند تعبيري بودن هيروگليفها، گواهي بر منشاء الهيشان بود، حال آنكه دقت بشريِ انديشهنگار گواهي بود مبني بر اين كه حكمت مصري ـ كه حكمت مسيحي، ميراث مستقيم آن به حساب ميآمد ـ هنگام ورود به چين توسط شيطان فاسد شده بود. براي فهم بهتر موضعِ كرخر مجبوريم ماجراي ديگري را در ارتباط با نخستين توصيف از سرزمينهاي تازه كشف شدهي آمريكا، به ويژه تمدنهاي مايا و آزتك مكزيك، بازگو كنيم. در سال 1590 پدر خوزه د آكوستا (Jose de Acosta) كتابي چاپ كرد و در آن كوشيد توضيح دهد كه ساكنان آمريكا، سنتي فرهنگي و تواناييهاي فكريِ برجستهاي داشتند. او همچنين سعي كرد ثابت كند كه ماهيت تصويرنگارانهي نوشتار مكزيكي را توصيف كرده، و نشان داده است كه همان ماهيت نوشتار چيني را دارد. موضع جسورانهاي بود؛ چون ديگر مؤلفان بر ماهيت مادون انسانيِ سرخپوستان آمريكايي تأكيد كرده بودند و ديهگو د لاندا(Diego de Landa) در كتابش ماهيت اهريمني نوشتارشان را نشان داده بود. حال كرخر (در اديپوس) با نظر ديهگو د لاندا موافق بود و دليلي بر فرودستيِ نوشتار مكزيكيها ارائه ميكرد. هيروگليف نبود چون بر خلاف هيروگليفهاي مصري به اسرار مقدس اشاره نميكرد، انديشهنگار به تعبير چيني هم نبود چون نه به انديشههاي كلي بلكه به واقعيتهاي منفرد اشاره ميكرد؛ تصويرنگاري صرف بود و نمونهاي از زبان جهاني نبود چون تصاويري را كه ـ به عنوان ابزار يادآورنده ـ به واقعيتهايي منفرد اشاره ميكنند تنها كساني ميفهمند كه قبلاً آنها را دانسته باشند. پژوهشهاي اخير ثابت كرده است تصويرنگارهاي سرخپوستان آمريكا در واقع نمونهاي از يك زبان تصويريِ بسيار انعطافپذير بوده است كه ميتوانسته است انديشههاي انتزاعي را نيز بيان نمايد. واقعاً مايهي تأسف است كه دانشمندان غربيِ ما تازه چند قرن پس از اين كه ما اين تمدنها را به خاطر فرودستيِ نشانهشناختيشان نابود كرديم، اين بار دريافتند. ولي اين تنها مورد از كشفهايي نيست كه تحت تأثير كتابهاي پيشينه قرار گرفته است: نمونهي دلهرهآوري از تأثير انگيزههاي سياسي و اقتصادي بر خوانش كتابهاي تازه كشف شده است. مصر باستان ناپديد و كل حكمت آن بخشي از تمدن مسيحي شده بود(دست كم طبق مدينه فاضلهي كرخري)؛ در نتيجه نوشتارش مقدس و جادويي به حساب ميآمد. سرخپوستان آمريكا مردمي بودند كه به استعمار كشيده ميشدند؛ بايد دين و نيز نظام سياسيشان نابود ميشد ـ و در واقع در زماني كه كرخر مشغول نوشتن بود، هر دو نابود شده بودند ـ براي توجيه تغيير شكل خشونتبار يك كشور و يك فرهنگ كوشيدند تا نشان دهند كه نوشتارشان هيچ فايدهاي فلسفي ندارد. برعكس، چين امپراتوري قدرتمندي بود با فرهنگي پيشرفته؛ و دستكم در آن زمان ممالك اروپايي قصد نداشتند آن را مطيع خود سازند. اما «چين مصور» به لطف امپراتور لئوپولد يكم به وجود آمد، قلمرو او به سمت شرق گسترش يافت و از نظر او جوامع مسيحي خاور نزديك آسيايي خواستار محافظت بودند. براي مثال، براي خوشنودسازيِ ارمنيها اظهار شد كه امپراتور مقدس روم رسالت دارد تا معبد افسانهاي ـ اما در حال ويرانيِ كورش شاه ـ را بازسازي كند. اتريش خود را نور عظيم مسيحيت شرقي ميدانست. امپراتوريِ بزرگ چين بايد به نوعي در چنين طرح بلندپروازانهاي دخيل ميشد. بسياري از فرستادگان يسوعي نيز، نظير گروبر و مارتيني، از مركز اروپا ميآمدند. در نتيجه كرخر، كه نقش حساسي در اين مدينهي فاضله ايفاء ميكرد، يك تاريخ معنوي كامل از چين ساخت؛ چنان كه مسيحيت از سدههاي آغازين ب.م هميشه در آن حضور داشت. ميتوانيم بگوييم حتي ارتباطي كه او بين چين و مصر برقرار كرد، بخشي بود از آن رؤياي سلطنتي. چين بربري ناشناخته نبود كه ميبايست درهم كوبيده ميشد، بلكه «فرزندي نابغه» معرفي ميشد كه ميبايست به خانهي پدر باز ميگشت. از اين رو مشكل، برخورد با چينيها بود و ايجاد دستكم رابطهي مبادله، نه غلبه. در اين رابطهي مبادله نيز، اروپا بايد نقشي عمده ايفاء ميكرد، چون حامل دين راستين بود. مكزيكيها، با خط اهريمنيشان، برخلاف ميل خود بايد تغيير دين ميدادند؛ و چينيها، كه خطشان نه مثل خط مصريها گرامي بود و نه مثل خط مكزيكيها اهريمني، بايد در صلح و آرامش و به صورتي منطقي برتريِ خط غربي را قبول ميكردند. در نتيجه طبقهبنديِ كرخري از هيروگليفها، انديشهنگارها و تصويرنگارها آيينهي تفاوت بين دو شيوه برخورد با تمدنهايي غيربومي بود. كل ماجرا را نقل كردم؛ چون به نظرم ميآمد كه اين بار نيز كرخر با فكري آرماني به چين ميرفت تا بار ديگر همان چيزي را كشف كند كه قبلاً ميدانست و مجموعهاي از كتابهاي پيشينه به او گفته بودند، نه چيزي متفاوت را. كرخر، بيش از تلاش براي درك تفاوتها، به دنبال شباهتها گشت. طبيعي است كه همه چيز به كتابهاي پيشينهي هر كس و به آنچه دنبالش ميگردد بستگي دارد. با ماجرايي ديگر صحبت را به پايان ميبرم. در پايان سدهي هفدهم، لايبنيتس هنوز به دنبال زباني جهاني ميگشت. ولي ديگر در جستوجوي مدينهي فاضلهي يك زبان اسرارآميز كامل نبود. او به دنبال نوعي زبان رياضي ميگشت تا به لطف آن، وقتي دانشمندان راجع به مسئلهاي بحث ميكردند، بتوانند دور ميزي بنشينند تا حسابهاي منطقي را انجام دهند و حقيقتي مشترك را پيدا كنند. خلاصه اين كه او پيشگام ـ يا بهتر بگويم ـ بنيانگذار منطق صوري معاصر است. كتابهاي پيشينهي او با كتابهاي پيشينهي كرخر متفاوت بود ولي شيوهي او در تفسير فرهنگي متفاوت، چندان متفاوت نبود. توجه كنيد كه او عميقاً مجذوب چين بود و نوشتههاي بسياري را به اين موضوع اختصاص داد. او فكر ميكرد بزرگترين تمدنهاي بشريت «با ارادهي يكسان سرنوشت» در دو انتهاي قاره اوراسيا قرار گرفتهاند و اين دو اروپا و چين هستند. ميگفت چين در نبرد برتريجويي با اروپا مبارزه كرده است و هر بار يكي از اين دو رقيب، پيكار را برده است: چين در گسترهي برازندگيِ زندگي و اصول اخلاق و سياست از اروپا بهتر بوده است، حال آن كه اروپا از نظر علوم رياضي انتزاعي و مابعدالطبيعه برتر بوده است. ميبينيد در اين جا مردمي را داريم كه مطمئناً به فكر غلبهي سياسي يا تغيير دين نبودهاند، بلكه برعكس از آرمان مبادلهي صادقانهي تجربيات همراه با احترام متقابل الهام گرفتهاند. پس از اين كه لايبنيتس مجموعه اسنادي را در مورد چين به چاپ رساند، پدر يوآخيم بووت(Joachim Bouvet)، كه تازه از چين بازگشته بود، نامهاي به او نوشت و در آن «اي جينگ»(I Ching) را توصيف كرد، كه امروزه كتاب چينيِ بسيار معروفي است كه بر اساس آن بسياري از طرفداران عصر جديد بازيهاي المپيك ساختشكني آزاد و بيقيدوبند را اجرا ميكنند. پدر بووت فكر ميكرد اين كتاب شامل اصول اساسيِ سنت چيني است. در عين حال لايب نيتس بر مبناي حساب دو دويي كار ميكرد؛ يعني حساب رياضياي كه با صفر و يك پيش ميرود و هنوز هم امروز براي برنامهريزيِ رايانهها به كار ميرود. لايب نيتس معتقد بود چنين حسابي مبناي مابعدالطبيعي دارد، زيرا نمايانگر ديالكتيك بين خدا و پوچي است. بووت فكر ميكرد حساب دو دويي به شكل كامل در ساختار ستارهي ششپر(Hexagram) نمايان است كه در «اي جينگ» ديده ميشود و بووت نسخهاي از اين سيستم را براي لايبنيتس فرستاد. حال در «اي جينگ» ستارههاي ششپر از اين ترتيب تبعيت ميكردند ـ به نام ترتيب ونگ وزنگ ـ كه به صورت افقي از راست به چپ خوانده ميشد. اما بووت نمودي متفاوت را براي لايب نيتس فرستاد؛ ـ ترتيب فو ـ هسي، يعني نمودي كه در بخش مربع شكل مركزيِ اين تصوير شكل گرفته است. لايبنيتس به راحتي آنها را به صورت افقي خواند ـ ولي از راست به چپ ـ تا در اين بازنماييها، بازآفرينيِ نموداريِ تصاعد اعداد طبيعي در ارقام دو دويي را تشخيص دهد؛ چنان كه در كتابش آن را توضيح داده است. بنابراين، به تبع لايب نيتس، ميتوانيم امروز بگوييم كه «اي جينگ» شامل اصول جبر بولي است. اين نيز مورد ديگري است كه ميتوانيم چيزي متفاوت را در آن كشف كرده و بكوشيم تا آن را كاملاً شبيه چيزي ببينيم كه از قبل ميدانستيم. «اي جينگ» به خاطر محتواي پيشگويانهاش مهم بود، ولي لايبنيتس گواه ديگري شد براي اثبات ارزش جهانيِ حساب منطقياش ـ و در نامهاي به پدر بووت اظهار كرد كه مخترعشان هرمس الهرامسه بوده است؛ در واقع فو ـ هسي، مخترع افسانهايِ ستارههاي ششپر، همان ويژگيِ هرمس را داشت تا آن جا كه او را پدر تمام اختراعات ميدانستند. ميدانيد معناي «خوشاقبالي» چيست؟ كسي چيزي را درست به خاطر يك اشتباه كشف ميكند، چنان كه اين مسئله در مورد كريستف كلمب اتفاق افتاد. او قصد داشت با گذر از دريا به سمت غرب، به هندوستان برسد و به خاطر حساب نادرستش آمريكا را كشف كرد. فكر ميكنم هر دو مورد كرخر و لايبنيتس خوشاقبالي بود؛ هر دو خط چيني را درست درك نكردند، ولي كرخر كه بر اساس رؤياي هرمسيِ خود به دنبال چين بود به درك آيندهي خط چيني رسيد، و لايبنيتس به دنبال آگاهيِ رياضيِ فو ـ هسي بود كه به توسعهي منطق نوين انجاميد. ولي اگر از اين موارد خوشاقبالي خوشحال شويم، نبايد فراموش كنيم كه كلمب اندازهي زمين را اشتباه حساب كرد، و نه كرخر و نه لايبنيتس از قاعدهي طلاييِ يك مردمشناسيِ فرهنگيِ خوب تبعيت نكردند. ولي معناي يك مردمشناسيِ فرهنگيِ خوب چيست؟ من جزء كساني قرار نميگيرم كه معتقدند هيچ قاعدهاي براي تفسير وجود ندارد، چون حتي يك تفسير نادرست برنامهدار هم مستلزم داشتن قواعد است: به نظر من دستكم معيارهاي بنياد ذهني (intersubjective) وجود دارد كه بر اساس آن ميتوانيم بگوييم آيا يك تفسير بد است يا نه؛ به همان تعبير كه مطمئنيم كرخر چيزي از فرهنگ مصري يا چيني را نادرست تفسير كرده است و ماركوپولو واقعاً تكشاخها را نديده است. اما مسئلهي واقعي، خيلي به قواعد مربوط نميشود، بلكه به تمايل هميشگي ما به اين بستگي دارد كه فكر ميكنيم قواعد ما قواعد طلايي است. مسئلهي واقعي در نقد الگوهاي فرهنگيِ ما اين است كه وقتي يك تكشاخ را ميبينيم، ترديد كنيم كه نكند تصادفاً اين تكشاخ، يك كرگدن باشد!
متن حاضر سخنراني اومبراتو اكو در فرهنگستان ايتاليايي مطالعات پيشرفته در آمريكا ميباشد كه در 10 دسامبر 1996 ايراد شده است. و در نشريهي بيدار، شماره 3، (آبان و آذر)، صص 19-5 به چاپ رسيده است.
|
|
|
|
|
|