پژوهش چیست، تحقیق چهها نیست
نويسنده: محسن کرمی
تاريخ انتشار: خرداد 1387
در این نوشتار، بر آنم تا:
الف) نشان دهم پژوهش/تحقيق (research) چه چيزهايى نيست. به عبارت ديگر، تلاش خواهم کرد رقباى يك تحقيق را، يك به يك، برشمارم، تا مباد در حينِ تحقيقى، خامطبعانه، در يكى از آنها درغلتيم.
ب) تعريف و تبيينى از پژوهش و شأنِ تحقيق به دست دهم.
*
الف) بر هر محقق و پژوهشگر است كه پنج ساحت را از پژوهش بازشناسد و تحقيق را با هيچ كدام از اينها خَلط نكند؛ كه هر كدام شأنى و جايگاهى ويژهى خود دارند:
1. تعليم و تدريس (education)
در تعليم و تدريس، كه مىتواند شفاهى باشد يا كتبى، معلّمى وجود دارد و متعلّمى. به عبارت ديگر، در فرايند تعليم، ما طالبِ فهم مخاطبيم. تدريس رابطهاى يكسويه است: استاد چيزهايى مىداند و لازم مىداند به شاگرد يا متعلّم بياموزاند؛ پس، تمام تلاش خويش را به كار مىگيرد در آموزاندنِ داشتههايش به مخاطب. با اين وصف، هر گاه من، صرفاً، در پىِ تعليمِ چيز/چيزهايى به كس/كسانى هستم، چه شفاهاً و چه كتباً، در ساحتِ تعليم و تدريس گام مىزنم. شفاهاً، هنگامى را به ياد آوريد كه در كلاس درسِ استاد نشستهايد و گوش فرا مىداريد؛ و، كتباً، زمانىست كه، فىالمثل، كتابى درسى را مىخوانيد.
2. گفتوگو (dialogue)
امّا گفتوگو رابطهاى دوسويه است كه، در آن، من هم مىآموزم و هم مىآموزانم. به واقع، در ساحت گفتوگو، مواضع برابر است: هر دو طرف چيزهايى براى آموختن و آموزاندن دارند. علاوه بر اينها، در گفتوگو، من طالب آنم كه احساسات و عواطف، و نيازها و خواستهايم را نيز با مخاطبم در ميان بگذارم. زمانى را به ياد آوريد كه با همكلاسىتان دربارهى امتحان فردا گفتوگو مىكنيد. در اين هنگام، هم نكاتى را كه به نظرتان مهم و قابل اعتنا هستند براى دوستتان بازگو مىكنيد، هم از او مىخواهيد كه آنچه از درس به خاطر دارد و، احياناً، شما نمىدانيد برايتان بازگو كند، و هم از بيم و اميدتان نسبت به امتحان فردا سخن خواهيد گفت.
3. ترغيب (propaganda)
اعمّ است از واداشتن كس/كسانى به چيز/چيزهايى؛ و اين واداشتنْ مىتواند هم واداشتنِ به پذيرشِ گزارهاى باشد يا انجامِ عملى، و هم نپذيرفتنِ گزارهاى يا انجام ندادنِ عملى. به عبارت ديگر، گاه ما با مكتوبى سعى در ترغيبِ مخاطب/مخاطبانمان به، مثلاً، پذيرشِ اين گزاره داريم كه: «زيبا هر چيزى است كه انبساط خاطرى در آدمى ايجاد كند.»؛ و زمانى، با يك نطقِ آتشين، در پىِ آنيم كه مخاطب/مخاطبانمان را به انجامِ علمى، به عنوان مثال، سوزاندنِ آثارِ نقاشى بر جاى مانده از رمانتيسيزم ترغيب نمايى.
4. مذاكره (negotiations)
هر گاه، اوّلاً، بر سر چيز/چيزهايى اختلاف نظر/عمل داريم؛ و، ثانياً، دريافتهايم كه با اين اختلافات به منافع مورد نظرمان نمىرسيم؛ و در پىِ اينها، گرد بنشينيم و، به قول نيما يوشيج، چيزهايى بدهيم و، احياناً، چيزكى بگيريم، دست به مذاكره زدهايم. پس، مذاكره براىِ حفظ منافع صورت مىگيرد، و نه كشف حقيقت و واقعيتى. در اين مورد هم بنگريد به انبوهِ رسالات و مقالاتى كه در پىِ آشتى دادن دو نحلهى متضاد و متخاصمِ فكرى نگاشته مىشوند، تا شايد از آتشبسِ ميانِ آن دو، نويسنده يا بانيانِ آن نوشته به منافعِ مادى يا غيرمادىاى برسند.
5. جرّوبحث (dispute)
در جرّوبحث، هدفْ غلبهى علمى بر حريف است؛ نه طلبِ حقيقتى در ميان است، نه در پىِ تعليم و تعلّم هستيم، و نه بر آنيم كه از موضع خود كوتاه بياييم و مذاكره كنيم؛ چرا كه اساساً براى منكوب كردنِ حريف، آغاز به بحث كردهايم. بسيارْ نوشتهها و گفتهها را اگر نيك بنگريد، جز در پىِ غلبهى بر حريف نيستند؛ حال، چه اين حريف در حضورشان باشد و شخصِ معيّنى باشد، و چه يك انديشه باشد يا قائلانِ به مرامِ فكرىاى كه حضور ندارند.
*
ب) و اكنون كه گفتم تحقيق چهها نيست، بايد كه تقرير خويش را از پژوهش بيان كنم؛ و، به قولِ فيلسوفان عالىقدر تحليلى، تعيين كنم كه مرادم از تحقيق چيست. به گمانِ من، هر گاه دريافتيم كه چيز/چيزهايى را نمىدانيم؛ و سؤالى در ذهنمان خليد؛ و، در پىِ اين سؤال، بر آن شديم تا جوابى و پاسخى درخور بيابيم، به وادى تحقيق و پژوهش پاى نهادهايم. در اين تبيينِ به ظاهر ساده دو بخش بايد از هم تفكيك شوند: اوّل، شأنِ ايضاحِ سؤال؛ و، ديگر، چگونگى و فرايندِ (متدولوژى) رسيدن به پاسخِ درخورِ اعتنا، به لحاظ علمى. از اين ميان، من تنها به بخش اوّل مىپردازم و روششناسى يك تحقيق علمى را - كه طرحِ آن، خود، جايى و مجالى ديگر مىطلبد - وا مىگذارم.
بارى، اخلاقِ باور اقتضا مىكند كه سؤال و سخنمان را از سه چيز بپيراييم و دو چيز را در موردِ آن روشن كنيم:
1. ابهام (vagueness)
اگر شما سخنى بگوييد كه در آن الفاظى وجود داشته باشد كه حدّشان براى مخاطب روشن نباشد، سخن شما داراى ابهام است. مثلاً، جملهى «هنر همان زيبايى است.» جملهاى مبهم است؛ چرا كه شما تعيين نكردهايد كه مرادتان از زيبايى چيست. و مىدانيم كه بىشمارْ تعريف و تبيين دربارهى زيبايى هست. پس، براى رفع ابهام از اين جمله، بايد مرادتان از زيبايى را هم در قالبِ جمله/جملاتى كه ابهام نداشته باشند بيان كنيد.
2. ايهام (ambiguity)
گاهى ما سخنانى/پرسشهايى مطرح مىكنيم كه دوپهلو/چندپهلو هستند و مخاطبمان نمىداند منظورِ نظرِ گويندهى سخن كدام است. در چنين مواقعى، سخنِ ما داراىِ ايهام است.
در شعری از حافظ مىخوانیم:
«حافظ صبور باش که در راه عاشقی
آن کس که جان نداد به جانان نمی رسد.»
در اين بيت، «جانان» دستخوشِ ايهام است؛ چرا كه يك معناىِ ساده و ظاهرىِ دارد و یک معنایِ دوّم. معنای اوّلِ «جانان» به معشوقِ شاعر باز میگردد؛ یعنی شاعر به خود می گوید: باید تا آستانهی مرگ، نسبت به جورِ معشوق، صبر پیشه کنی تا به او برسی. امّا «جانان» معنایِ دیگری نیز دارد، که به خصوص در میان عرفا و آیین های عرفانی شهره است، و آن اینکه «جانان» همان «جانِ هستی»، «جانِ جهان»، و به تعبیری خدا، است. و بر این اساس، معنای شعر چنین میشود که: برای آن که به یگانگیِ با جانِ هستی، یعنی خدا، برسی باید، خود، بمیری و نیست شوی - یعنی منیّت و تشخّصی از تو در میان نماند.
البتّه، در شعر، با ايهام و دوپهلو سخن گفتن هنر است و امرى زيبا و شايستهى تقدير، امّا ساحتِ هنر با ساحتِ مباحثِ علمى بسيار متفاوت است: علم ساحتِ وضوح بخشیدنهاست و هنر وادیِ ایهام و تأویل ها و تعبیرهای مکرّر.
3. غموض/ پيچيدگى (complex)
و زمانى من گفتههايم چنان است كه مخاطب نمىتواند بفهمد منظورِ من چيست. نه اين كه دانشِ او كم باشد، نه. من، عالماً و عامداً / جاهلاً و ساهياً، جورى حرف مىزنم كه سر و تَه ندارد و مخاطبم چيزى دستگيرش نمىشود. در اين هنگام، سخنِ من غموض دارد.
اين سهگانه، آفتهاى بزرگ و مهلكى هستند كه، با اندوهِ فراوان، بايد اعتراف كنيم در ميانِ ما، هم رواج دارند و هم طرفدار؛ چرا كه اين روزها بسيار مىشنويم كه: «فلانى آنقدر باسواد بود كه از حرفهايش هيچ سر در نياوردم.» يا «كتابى خواندم كه از فرطِ پربارىِ علمىاش سردرد كه گرفتم هيچ، سرِ آخر، چيزى هم دستگيرم نشد.» و يا، بدتر از همه، آثار هنرىاى را كه ازشان سر در نمىآوريم و برايمان گنگ و نامفهوماند، هنرى، خاص، ناب، و روشنفكرانه مىدانيم.
و، البتّه، روشن است كه انسانها به دو دليل روانشناختى، عالماً و عامداً، مبهم و موهوم و مغموضْ سخن مىگويند: اوّل، براى گريختن از تبعات سخنِ خويش است. براى مثال، هر گاه كسى را كه مىگويد «خدا وجود ندارد» به دادگاه ببرند، مىتواند بگويد «منظور من، خداىِ متشخّصِ انسانوار بود، نه خداوندِ...» و بدين وسيله از تبعاتِ سخن خود بگريزد. امّا اگر كسى واضح و روشن گفت «خدا وجود ندارد، به تمامِ معانى»، ديگر نمىتواند تبيينِ ديگرى از گفتهى خود ارائه دهد و از مهلكه بگريزد. و، دوّم، ريشه در يك تردستىِ عوامفريبانه دارد. هر گاه شما به سخنانِ كسى گوش فرامىداريد و، از فرط ابهام و ايهام و غموضِ سخنش، چيزى دستگيرتان نمىشود، آرام آرام، اين انديشه در شما قوت مىگيرد كه شايد درك و فهم من ناقص است و دانشم آنقدر اندك، كه سخنانِ پرمغز و سرشار از معانىِ گوينده را نمىفهمم!
هر گاه اين سه آفت را از سؤالمان/سخنمان پيراستيم، بايد به دو نكتهى ديگر نيز توجّه كنيم:
4. منظرِ گوينده (perspective)
بايد، در هر سؤال، روشن كنيم كه از چه منظرى به آنچه موردِ سؤال است مىنگريم. سؤالِ «هنر چيست؟» را هر گاه از منظرِ يك فيلسوف بپرسيم، پاسخهايى ايجاب مىكند، و زمانى كه از منظرِ يك عالِمِ علم تاريخ سؤال كنيم، جوابهايى ديگر.
5. وجهِ مورد سؤال (aspect)
و، در آخر، بايد معلوم كنيم كه به كدام ساحت از ساحتهاىِ آنچه مورد سؤال است، نظر داريم. يعنى وقتى مىپرسيم «آيا انسانْ حيوانى هنرزى است؟»، بايد بگوييم منظورمان كدام ساحت از ساحتهاى سهگانه، يا به قولى چهارگانهى انسان است: ساحت بدن (body)، ساحت ذهن (mind)، ساحت نفس (soul)، و يا ساحت روح (spirit). به عبارت ديگر، منظورمان اين است كه انسان در كدام ساحتِ وجودىاش هنرى مىزيَد: جسم، ذهن، نفس، و يا روح.
*
بارى، گمان من اين است كه در پىِ فرايندِ ايضاحِ سؤال از يك سو، و نيالودنِ ساحتِ پژوهش و تحقيق به تعليم، گفتوگو، ترغيب، مذاكره، و جرّوبحث، از سوى ديگر، است كه آدمى مىتواند اميدوار و تنها اميددار باشد كه در راهِ نیلِ به حقيقت گام مىزند، و نه در آغوش كشيدنِ شاهدِ زيباروىِ حقيقت؛ كه:
كس ندانست كه منزلگهِ معشوق كجاست
اينقدر هست كه بانگِ جرسى مىآيد.